........سرگذشت و مردان نامی کوه شهری وبشاکرد
قرب 250سال پیش در درآب سر بشاکرد مردی بوده رادمرد شجاع سلحشور بنام غلامعباس که رئیس عشیره درآب سر بشاکرد بوده روی موضوع گرفتن باج وخراج وظلم وستمی که از طرف خوانین بشاکرد بطایفه در آبسر می شد و زیر سلطه و ----حکومت بودندبرای رهانیدن این طایفه از زیر بار ستم ،با سیف الله خان فرزند الهوردی خان که حکومت وقت بشاکرد بوده بجنگ و مقاومت برخواسته و خود را موظف دانسته که از طایفه و اتباع خود دفاع و رفع مزاحمت نماید که بین غلامعباس وسیف الله خان بجنگ و جدال کشیده تا اینکه بعضی از ریش سفیدان و معتمدین محل در صدد بر می ایند که بینشان اصلاح کنند و جایی را برای ملاقات تعیین و با هم ملاقات می شوند ضمن صحبتها ایکه بین ایشان رد وبدل می شود سیف الله خان به غلامعباس می گوید شما با این مردانگی و شیوه مردمداری که دارید حیف که گاه گاهی خر طبع هستید اگر این عیب در شما نبود دیگر نظیر نداشتید غلامعباس جواب می دهد که فرمایش شما خان درست است ولی خرطبعی من دلیلی دارد وآن این است که موقعیکه من شیر خوار بوده ام مادرم سخت مریض بوده که نتواسته به من شیر بدهد در آن دو سه روزیکی از کنیزان مادرم مرا شیر داده چون کنیز و غلام خر طبع هستند از خوردن همان دو سه روز شیر کنیز خو و خصلت خریت ایشان در من اثر گذاشته که گاه گاهی بروز می کند این جواب کنایه از آن بوده که مادر سیف الله خان کنیز بوده و کنیز زاده می باشد یعنی من یکی دو روز شیر کنیز خورده ام گاه گاهی خر طبیعم بروز می کند شما که مادرتان کنیز هست و مادام العمر خر طبع هستید این جواب برای سیف الله خان خیلی زننده بوده با اینکه اینها با هم ملاقات گشتند که صلح وآشتی کنند اما کینه و عداوت بیشتری بینشان ایجاد می گردد ضمنا" گذشته از این از طرفی دیگر بین غلامعباس رئیس قبایل درآبسر و شهقلی فرزند سالار چوتاب سر سلسله کامرانیهاکه رئیس عشایر رمشک و مارز بوده واز نظر منطقه ای همجوار بوده اند اختلاف و کدورت بوده که شهقلی با عده کثیری به درآب سر می آید ودر حاضر نبودن غلامعباس باحشام غلامعباس ریخته اغنام و احشام چپاول و مراجعت می نمایند غلامعباس که به منزل بازگشت می کند می بیند که دشمن دستبرد زده . رفته وبا همان عده کم همراهش بوده تصمیم تعقیب شهقلی می گیرد اما همراهان صلاح نمی دانند می گویند اولا" اینها عده شان زیاد و مجهز و عده خودمان خیلی کم است ثانی خودمان هم با همین عده کم برویم چون اینها دوروز پیش رفته اند به آنها نمی رسیم بنابراین فعلا"رفتن خودمان بیهوده وبی نتیجه می باشد هر چه غلامعباس اصرار در رفتن مینماید همراهانش از وی ممانعت اجباری می کنند پس قرار می گذارند اینها هم عده ای را جمع آوری و بتلافی بمنزل شهقلی بروند با این صلاح دید قاصد به هر طرف می فرستند که بستگان ومتعلقین او با تجهیزاتشان بیایند واز هر طرف بستگان جمع شده نزد غلامعباس می آیند با گرد هم آیی عده ای از درآب سر بسمت روستای رمشک حرکت وقتی به دهستان رمشک میرسند از قضا شهقلی هم در رمشک حاضر نبوده غلامعباس رمشک را محاصره و قلعه رمشک را تسخیر ودر رمشک اقامت می نماید قاصدی نزد شهقلی می فرستد و پیغام می دهد که شما به منزل من آمدید من حاضر نبودم شما احشام مرا غارت و با عجله برگشتید و توقف ننمودید که من بیایم .از شما پذیرایی کنم اکنونکه من به منزل شما آمده ام شما هم حاضر نیستیدولی من از اینجا نمی روم تا شما بیایید و باید خودمان روبرو تسویه حساب کنیم بمحض انکه شهقلی اطلاع حاصل می کند بلادرنگ حرکت،شب به رمشک میرسد و درگیری شروع می شود شهقلی صدا می زند که دخترک عباس کجاست منظورش غلامعباس بوده غلامعباس جواب می دهد من اینجا هستم و به استقبال خواهم آمد شهقلی از این طرف و غلامعباس از آن طرف بهم می رسند آیا شهقلی با تفنگ تیراندازی می کند یا نه و اگر نکرده به این تصور که شنیده داشته غلامعباس تیربند دارد و تیربه او اثر نمی کند با شمشیر حمله ور میگردد غلامعباس ضرب شمشیر را از خود رد می کند مختصر خراشی بسر وصورت غلامعباس وارد می آورد غلامعباس با تفنگ دو لول سرپر شهقلی را می زند شهقلی یا سواره یا پیلده بوده به زمین می افتد وجهان را بدرود میگوید در برخورد تن به تن دو سرکرده و دو مرد جنگی سرانجام غلامعباس غالب و شهقلی مغلوب و مقتول، پس از قتل شهقلی غلامعباس چند وقتی در رمشک می ماند بعد به درآب سر منزل خود بازگشت می نماید وبطوریکه گفته شده یکی از اقارب خود بنام خان جان بسمت نمایندگی با تعدادی افراد مسلح بعنوان پایگاهی در رمشک می گذارد واین پایگاه در تپه مرتفعی که سنگر بندی بوده مستقر می گردد با اینکه سواسها و خرجیشان از اهالی رمشک می گیرند ولی مقداری گندم در آب خیسانده سپس ریسمانی بلند کشیده از روی سنگر سر ریسمان را پائین سنگر انداخته مرغهای خانگی که به پای سنگر می آمدند و دانه های گندم را می دیدند آن مرغ شروع می کرد به چیدن دانه گندم چند دانه گندم که چیده بود با ریسمان می بلعید همین که چند سانتی از ریسمان را با گندم بلعیده بود فوری مرغ را بالا می کشیدند و مرغ را گرفته میکشتند ومیخوردندوقتی اهالی رمشک جریان را فهمیدند مراتب را به غلامعباس در بشاکرد گزارش،بمحض اطلاع قضیه واین عمل نامطلوب فوری خان جان رل از سمتش معزول و دستور بازگشت کلیه افراد پایگاه رمشک را صادر می نماید و کلیه افرادرمشک را ترک و به در آب سر باز گردانده می شوند.راجع به اختلاف قبلی غلامعباس و سیف الله خان همچنان باقی بوده است تا اینکه چند نفر از ریش سفیدان بشاکرد مخصوصا" علی دیوان شاه که از مرد معتمدی بوده بغلامعباس پیشنهاد میکندکه بین شما و سیف الله خان صلحی بعمل آید و سوگند در بین باشد که شما با هم قصد بدی نداشته باشید واین زنگ کدورت زدوده شود غلامعباس به پیشنهاد ایشان موافقت و چند نفر ریش سفید جهت نظر خواهی نزد سیف الله خان میروند وآن هم موافقت مینماید و غلامعباس با پنج نفر میروند انگهران که مقر حکومت بشاکرد می باشد و قرار اول ملاقاتشان در زیارت میر عمر بوده که در مزرعه ای به نام پاه تک در دو سه کیلومتری انگهران واقع است و طبق قرار داد عصر روز همه می روند در زیارت میرعمر پس از مذاکرات با هم سوگند کلام الله یاد می کنند سپس از پاه تک به انگهران مراجعت می نمایند سیف الله خان به منزل خود در قلعه می رود واز غلامعباس دعوت می کند که صبح در قلعه نزد او بروند غلامعباس شب در خانه های پائین قلعه میمانند صبح با چند نفر همراهانش بنا به دعوت سیف الله خان در قلعه نزد خان می روند غافل از اینکه خان درصدد کشتن و طرح زدن او ریخته و دستور داده موقعیکه غلامعباس داخل قلعه میشود غلامعباس را با تیر بزنند و آن هم با تفنگ دولول به دهن او تیر بزنند چون شایع بوده که غلامعباس تیر بند دارد و گلوله به او اثر نمیکند بطوریکه گفته اند در مجلسی که صحبت از غلامعباس بوده ، نفری از خان جان که یکی از بستگان غلامعباس بوده می پرسد که غلامعباس چگونه تیربندی دارد خان جان می گوید غلامعباس تیربندی یا چیزی در بدن ندارد ولی در موقع جنگ دعایی میخواند اگر پیش از دعا خواندن تیر به دهن او بزنند اصابت میکند و اگر لب به دعا بگشاید هیچ تیری به او اصابت نمی کند این بود که این روز دستور داده می شود که به دهن غلامعباس تیر بزنند غلامعباس که از جریان بی اطلاع و گمان چنین عهد شکنی نداشت همینکه داخل قلعه و نزدیک اطاق مجلسی خان می شود آیا سلام گفته میشود یا نه، ناگهان تفنگ دولول شلیک و گلوله ها بصورت و دهان غلامعباس اصابت میکنند غلامعباس با اصابت گلوله ها فورا" پیشداب سرپر که بنام کره میناب و اسلحه کمری آنزمان بوده از کمر می کشد و به علیرضا خان برادر سیف الله خان میزند که از ناحیه کتف مجروح سپس شمشیر را از نیام کشیده و بطرف سیف الله خان حمله ور میگردد محافظین سیف الله خان جلو غلامعباس را میگیرند پنج یا شش نفر لز محافظین را با شمشیر میزند همانطور حمله کنان خود را به سیف الله خان میرساند و شمشیری به سیف الله خان میزند سیف الله خان ضرب شمشیر را رد میکند و غلامعباس خود را روی سیف الله خان می اندازد و زلف او را می گیرد باز هم سیف الله خان جا را خالی می کند و غلامعباس روی بالش می افتد به تصور غلامعباس میرسد که چیزیکه زیر سینه او قرار گرفته تنه سیف الله خان میباشد با آخرین نفس بالش را بجای سیف الله خان با شمشیر دو قسمت میکند با این حال جان را بجان آفرین تسلیم و جهان فانی را با شهامت و مردانگی بدرود میگوید و آن چند نفر همراهانش که یکی علی دیوان شاه 2-محمد نظر3-دادشاه بوده اینها هم بقتل میرسند و زندگی این مرد شیردل و نامدار بدین نحو به پایان میرسد بعدا" نعش غلامعباس را آورده در روستایی بنام درمار که ملک او و قبور گذشتگانشان بوده غسل و کفن نموده و دفن گردیده می باشد. وقتی که غلامعباس را غسل میدادند مقداری از موهای سیف الله خان در دست او بوده ،پس از گذشت چند ماهی از قتل غلامعباس خواهران غلامعباس به نام زینب و فاطمه ریش سفیدان درآب سر را خواسته و درباره قتل و انتقام خون برادرش با طایفه درآبسر صحبت میکنند و طایفه در آبسر برای انتقام خون غلامعباس اعلان آمادگی کرده و عده کثیری جمع آوری وبطرف انگهران حرکت و قلعه را محاصره و جمع خوانین بشاکرد که اوضاع را وخیم میبینند از انگهران به طزف سندرک و میناب میروند عده درآبسری قلعه را تصرف و قسمتی از قلعه را تخسیر میکنند پس از مدتی بوسیله معتمدین و کدخدایان بشاکرد در صدد اصلاح بین ایشان میباشند و طرفین را میبینند خان حاظر به پرداخت خون بهاء میگردد اولیاء خون غلامعباس فقط قلعه انگهران را به عنوان خون بهاء می خواهند و قلعه به خون بهاء گرفته می شود که قسمتی از قلعه هنوز باقی است . وقایع قتل غلامعباس بین سالهای 1232تا 1292هجری قمری بوقوع پیوسته .
![]()
مرحوم میرعلی نارویی فرزند میرابراهیم
ازسمت راست:مرحوم قنبر نارویی.....مرحوم فتحعلی حیدری.....میرداد مقدم
مرحوم میر قنبر نارویی
مرحوم رئیس فتحعلی حیدری
از چپ به راست مرحوم جانمحمد مقدم و میرداد مقدم
مرحوم رئیس حسن مقدم
حیدر حیدری
از سمت چپ مرحوم احمد حسن مقدم و اله رسان مقدم
از راست: رئیس فتحعلی حیدری . غلام جلالی ساکن خراجی رودان
![]()
جوابیه میر ابراهیم به اداره مالیه
نامه میر برکت انوشیروانی حاکم بیابان به میرابراهیم نارویی کلانتر کوه شهری
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمدُالِله الذي جَعَلَ الٌحَمد مفتاحا لذکره وخَلقَ الاشياء ناطِقه بِحمد وشکرو الصلواه والسلام علي نَبيه محمد المشتق اسمه المَحمود وعلي اله الطاهرين اولي المکارم والجود
اماپس از تحميد وتسبيح حضرت باري تعالي وتمديح حضرت ختمي مرتبت (ص)وخانواده معصوم وعترت طاهره نبوت(ع)
اما بعد شرحي درباره وضع وحال و اوضاع احوال جغرافي وطبيعي،کشاورزي ونحوه ي حکومتي وحوادثات دهستان کوهشهري ودهات همجوارتااندازه اي که اطلاعاتي ازسابق در دست وآنچه فعلا قابل نگارش است به استحضار خوانندگان محترم مي رسانم:
نخست دهستان کوهشهري منطقه اي است کوهستاني
فقط قسمت شمالي آن دامنه مي باشدکه باز هم تپه وماهورهايي وجود دارد.دهستان کوهشهري عبارت است ازهفت ده يا روستا ويا بااصطلاح سابق محلي هفت کلات کوهشهري- چون درهرهفت روستاي کوهشهري آثارقلعه سنگي روي کله کوه و تپه هاي مرتفع وجود دارد ازاين نظر هفت کلات کوه شهري ناميده شده است.اما متاسفانه چون آثارشان خيلي باستاني است که هيچگونه مدارک وسند تاريخي در دست نيست که در چه دوره ودرچه زماني اين قلعه هاي سنگي بنا وبوسيله چه اشخاصي بسته شده اندفقط آثارشان باقي است واسامي اين هفت روستاي کوه شهري به شرح زير است.
1-بُنَک2 - سرگرو 3-پَتکان 4-دورکان 5-گِشميران 6-مَريچ 7-گُو، نورآبادفعلی
شرق و غرب شمال وجنوب روستاهاي کوه شهري از اين قرار است.روستاي بُنک غرب کوه شهري - روستاي سرگرو شمال غربي ،روستاهاي پَتکان و دورکان شمال شرقي،روستاي گشميران و مَريچ شرق کوه شهري،روستاي گو جنوب شرقي واقع است وام شرق وغرب شمال وجنوب سرتاسر کوه شهري ودهستانها ودهات همجوار بدين شرح است:ازسمت غرب روستاي بُنک که محدود است به گردنه مشهور گرسگ به تجدانو وگُدار تخت به چاه شاهي و سمت شرق کوه شهري روستاي گشميران ومَريچ است وبه سرحد مارز محدود هستند:
به تپه هاي بين مَريچ و سُکوکان وتپه هاي بين گشميران و سَرزه وگرشگ مي باشد سمت شمالي کوه شهري از منوجان تا قلعه گنج کُلا ًسمت شمالي محسوب است که از شمال غربي روستاي بُنک تا شمال شرقي روستاي گشميران ميباشد حدّمرزي وعلائم بين کوه شهري ومنوجان وقلعه گنج راه کاروان راه سابق بوده است که از گردنه کِرَم به گردنه گِنو است.که سمت شمال راه مذبور حد منوجان وقلعه گنج وسمت جنوب راه حد کوه شهري که شامل کهن داودي ومگ محمد وگَزَهک ونيزن است که از دامنه سرگرو وپَتکان ودورکان وشمال گشميران مي باشد وسمت جنوب روستاي گو است در جنوب روستاي گو کوه مرتفع اي است بنام بُنگرد وازآن طرفش درآب سر بشاکرد مي باشدوسمت غربي گو که مزرعه تابعش مزرعه اي به نام بُهچان است سرحدش پشت کوه مي باشدوقبلاًروستاي دوليابان جزء کوه شهري بوده بعداًمجزا گرديده است.حال مي پردازيم به چشمه ها وزيارات با قدمگاهها و مزرعه ها تابع هر روستا:
( 1)-روستاي بُنک: داراي دوچشمه می باشدکه هر دو ازسمت غرب به سمت شرق جاري هستندوچند هکتار زمين وتعدادي نخل از آبشان مشروب ميگردد ودر کنار چشمه ها دو قدمگاه يا زيارت وجود دارد يکي به نام حضرت امير ويکي به نام حضرت عباس ناميده مي شودکه در اينجا گوسفند يا دام نذر مي کنند مزرعه تابع روستاي بنک 1-نودزو به سمت جنوب شرقي2-دي دم سمت شرق3-کولگان سمت جنوب غربي 4-بن گوجگ که چندين هکتار زمين ديمي کار مرغوب داردودر سمت غرب واقع است ودر خود روستاي بنک تعدادي قبور باستاني که قريب دو متر طول ويک متر عرض دارندکه با گچ و ساروچ ساخته شده اندو بدون نوشته وتاريخ مي باشندبنابراين شناخته نمي شوند که اينها در چه زماني وچه مردم وچه قبيله اي،کافر يا مسلمان مي باشند وقبور سواران بي سر مشهورند ضمناًقلعه اي سنگي است به نام قلعه ناصر که در جنوب شرقي روستاي بنک واقع است ودر قلّه کوه کم ارتفاعي واقع مي باشدواطرافش سنگر بندي می باشدواز قرار معلوم خانه هايشان سنگی بالای قلعه بوده است وحوضي با همان گچ وساروچي که قبرها را ساخته اند در قلّه همين کوه ساخته اند هنوز يکي دو پله از حوض معلوم است ونيز خورده شيشه وغالباً ظروف سفالين شکسته موجود است
( 2)- روستایسرگرو: سرگرو داراي دو چشمه آب که از زيردو تپه سفيدکوه تقريباً بين دو تپه يک کيلومتر است بيرون مي آيند از شرق شرق روستا بطرف غرب جاري واراضي را مشروب مي سازند اين دو چشمه موسومند به نام اين دو زيارت يکي به نام پير شيرين ويکي به نام شهپير که به عبارات واعتقادات گذشتگان منظور از امام حسن وامام حسين (ع) مي باشند مزرعه هاي تابع روستاي سرگرو 1- چشتک2- گرو سياه سمت شرق جنوبي 3- کَوِرکن 4- گيمرد سمت شرق 5- گِل مَندان ونُم گرو سمت جنوب 6- دراِشکوت 7- تَهلِز سمت شمال 8- سِينوگان 9- تياب سمت غربي سرگرو ميباشند.
(3)- روستاي پَتکان: روستاي پتکان يک چشمه آب دارد که از سمت شرق به سمت غرب جاري وگاهي استخريست که زمين ونخيلات را مشروب مي سازد ومزرعه هاي تابع او:
1- مُگ محمد 2- کَهنک سمت شمال 3- بَورک 4- دَرانار وچند مزرعه کوچک سمت غرب 5- بير چِليت 6- بِيهنزير سمت غرب جنوبي مي باشند
(4)- روستاي دورکان:
دورکان داراي دو چشمه آب است که يکي به نام چشمه شَهگز ويکي به نام چشمه کَهنک که هر دو استخري هستند چشمه شهگز از شمال شرقي بسمت غرب وچشمه کهنک از جنوب به شمال جاري هستند و نخيلات واراضي را مشروب مي سازند. مزرعه هاي تابع دورکان 1- آب پري 2- نمگرو 3- ياوعمر سمت شمال 4- بُن شهر 5- شهري 6-بُن کرم سمت غربي هستند
(5)- روستاي گشميران: چشمه وزيارت ومزرعه هاي تابع روستاي گشميران.اولاً در گشميران زيارتي هست که معروغ است بنام پير گشميران که از اطراف و جوانب به زيارت واين قدمگاه مي آيندواعتقاد زيادي به اين پير دارند وگوسفند زيادي درب اين زيارت به عنوان نذر ذبح ميکنند پول واشياء ديگر هم مي آورندوحاجات خود مي خواهند. زيارت سمت غرب گشميران واقع وچشمه آب هم از درب زيارت از غرب به طرف شرق جاري است واراضي را مشروب مي سازد وباز هم چشمه ای بالاي پشته است که آن هم از غرب به شرق جاريست . مزرعه هاي تابع گشميران 1- گريشدر 2- بناو وچند مزرعه کوچک سمت شمال 3- سرزه سمت شرق مي باشد.
(6)- روستاي مريچ: دراين روستا هم سه چهار چشمه آب داردکه از غرب به طرف شرق جاري که نخيلات وزمينها را مشروب مي سازد. ومزرعه تابع او - کَپر که سمت جنوب غربي واقع است
(7)- روستاي گو،نورآبادفعلی: روستاي گو سه چشمه آب دارد که تقريباً به شکل چاه کم عمق که دو يا سه متر عمقشان مي باشد از جنوب بسمت شمال جاريند.اين سه چاه آب به نام زيارتي که آنجا است موسومند : 1- چاه خضرکه در جنوب شرقي واقع است 2- چاه شيخ بختيار که در جنوب وچاه چراغ در جنوب غربي که اين هر سه چاه با استخر اراضي ونخيلات را آبياري مي کنند. مزرعه هاي تابع گو- 1- گوجگن در سمت جنوب 2- کَرگُن در سمت شمال 3- تاکلاه سمت شمال غربي 4- اِستيچ سمت شمال غربي 5- کَهنِکو 6- توتنگ شَگارو 7- بُهچان سمت جنوب غربي راجع به وضع طبيعي کوه شهري : قسمت شرقي کوه شهري، کوه شهري بالا، وقسمت غربي کوه شهري،کوه شهري پايين مي نامند.قسمت کوه شهري بالا در تابستان هوايش از کوه شهري پائين خنک تر مخصوصاً کوه جنوبي روستاي گو که بنام بُن گرد مشهور است در تابستان خيلي خوش هوا است ودر زمستان سرد گاهي هم درقله کوه برف مي بارد واين کوه درخت بنه وبادام تلخ وزيره خوبي داردحتي بته کتيرا هم دارد اما کتيرايش قابل استفاده قرار نگرفته ولي از بنه وبادام تلخ وزيره استفاده وبهره برداري مي گردد. خرماي کوه شهري بالا مرغوب تر از کوه شهري پايين است- حاصل ودر آمد روستاهاي کوه شهري:درآمد کوه شهري غالباً خرما مي باشد زمين و آب کوهستاني دارد که قبلاً گندم و جو وذرت کشت مي نموده اند واکنون ليمو ترش وپرتقال غرس کرده اند. کوه شهري بالا پتکان،دورکان،گشميران،مريچ و گوحرفه زنهاشان قبلاً حصير بافي بوده است. از نظر دامداري کوه شهري پائين و بالا بعضي از آنها دامداري داشته ودارند.نسبت به جمعيت:جمعيت کوه شهري فعلاً بين سه تا چهار هزار نفر با اطراف مي باشند. اهالي کوه شهري مردمي زحمت کش قانع ، بي آزار ،ظالم وستمگر نبوده اند و به محلي همجوار اذيت و آزار ننموده اند چون خود را مُتَدين ومسلمان مي دانند دست تجاوز به مال وناموس کسي دراز نکرده اند. نسبت به نوع حکومت: همچنانکه قبلاً به عرض رسانيده شد هيچ گونه سند تاريخي در دست نيست وحتي داستان شفاهي عوامي بجا نيست که در بد وامر آبادي و عمران دهات کوه شهري در چه دوره وزماني و در حکومت چه سلطاني بوده و وضع زندگي و آئين و دينشان چه بوده و به چه نحوي گذران روزگارشان بوده است.فقط حکايات واطلاعات از معمرين وسالخوردگان استماع که قريب دويست وپنجاه سال پيش رئيس عثيره کوه شهري مشهدي محمد فرزند جهان شاه بود که در گشميران سکونت داشته و دختري بنام بهاران فرزند مئومن از اهالي گشميران ازدواج نموده وپسر ارشد او رئيس حيدر که جد مامی باشدکه پس از پدرش از طرف اهالي کوه شهري او را به کلانتري خود برگزيده اند چون رئيس حيدر شخصي نوع دوست وبا ذکاوت و مردم دار و با قدرت بود عده زيادي از مردم جهاي ديگر که از حکومت وقت منطقه خود تحت جور وستم بوده اند بستوه آمده لاجرم از محل سکونتشان متواري ودر کوه شهري بعنوان پناهنده نزد رئيس حيدر آمده ، رئيس حيدر هم جائيکه زمين بکر وبايري در کوه شهري بود در اختيارشان گذاشته که زمين را آباد و در آن کشاورزي ونخل غرس کنند. در آن زمان اقوام بلوچ دست به چپاول وغارت مردم زده و منطقه را نا امن کرده بودند. عده اي بلوچ از طرف فنوج و...به کوه شهري آمده از دهانه پتکان و دورکان و گشميران غارت مي نمايند که گذشته از چپاول خانه وبردن شتر وگاو وگوسفند چند نفر زن و مرد را به اسارت مي برند و همين که رئيس حيدر از جريان مطلع مي گردد با عده سلحشوري که داشته بلوچهاتعقيب،ليکن به اردوي بلوچ نمي رسند درمقابل تلافي مينمايند ضمن آوردن اغنام تعداد شصت نفر مرد و زن را اسير گرفته وبازگشت مي کنند عده اي بلوچ راه ايشان را مي گيرند جنگ شديدي بينشان در مي گيرد وبلوچها با دادن تلفات چشم گيري شکست مي خورند ورئيس حيدر باافراد اسير و اغنام و احشام به کوه شهري مي آيد در دامنه گشميران موضع نيزن اُسراء را نگهداري مي نمايد. تا اينکه اشخاص بين الصلح مي آيند پس از مذاکرات و قرارداد اُسراء کليه از طرفين مبادله وبلوچها با تحليف تعهد ميسپارند که ديگر بار در کوه شهري تجاوز نکرده وبه اهالي آزار وآسيب نرسانند پس از آن اهالي کوه شهري از امنيت ورفاهيت کامل برخوردار بوده اند. اما مسيرزندگي در مرور زمان يکسان نميماند که چه بسا در خوشيها حوادثات ناگوار و ناراحتي هاي بيشمار بوسيله اشخاصي ببار خواهد آمد اين بود که از طرف خوانين رودبار وحکومت وقت با قدرت ونفوذ سرتاسر رودبار و جيرفت و سرحد منوجان بوده است از رئيس حيدر مطالبه ماليات کوه شهري مي نمايند رئيس حيدر از دادن ماليات امتناع مي ورزد وزير بار دادن ماليات وباج خراج نرفته بنا براين بينشان با خوانين رودبار به کدورت ونگراني مي کشد که عاقبت به جنگ وستيزه کشيده شده است خان در صدد از بين بردن رئيس حيدر مي شود از کهنوج به منوجان مي آيد و شخصي را نزد رئيس حيدر مي فرستد که شما بياييد تا خودمان همديگر را ملاقات و با هم مذاکره نماييم . نا گفته نماند که رئيس حيدر با الهوردي خان حکومت بشاکرد رفت و آمد داشته واز اين نظر هم بر عليه خوانين رودبار بوده رئيس حيدر با پيشنهاد ملاقات خان موافقت مي کند که پس از دو سه روزي در حدود دامنه منوجان بيايد و ملاقات گردند روز موعود خان در همان محل مي آيد وبه افرادش دستور مي دهد بمحض اينکه حيدر رسيد او و بستگانش را بزنيد واگر احياناً طوري شد که در بدو آمدن حيدر وفق نداد بگزاريد بنشينند پس از دو ساعتي من صدا مي زنم که آفتابه اي بياوريد ومن براي قضاي حاجت ميروم همين که من چند قدمي دور شدم حيدر وبستگانش را نابود کنيد از آن طرف هم حيدر طبق قرارداد بمحلي که خان بود مي آيد ولي قبل از رسيدن خود رئيس حيدر چند نفر از تفنگ چي ها و شمشير زنها را جلوتر مي فرستد و مي آيد با به جا آوردن احترام در مجلس مي نشيند پس از چند دقيقه اي بعد خود رئيس حيدر به حضور خان مي آيد با اين وضع افراد خان موفق به زدن خان نمي شوند و در صدد نقشه دوم بر مي آيند در همين حين نفري بنام چَرت که ژنده پوش وگدا صفت ودر ظاهر مردي بُليت که در اردوي خان رفت وشد داشته در اينجا هم مي آيد واز کنار مجلس مي گذرد پشت گوشش مي خاراند که رويش به طرف ديگر بوده به حال خود نجوا مي کند با لفظي که حيدر از زبانش ميفهمد ميگويد همين که خان بلند شد رفت جهه دست شوئي شما را مي زنند وحيدر اينگونه جريان را در مي يابد طولي نمي کشد خان صدا مي زند آفتابه اي بياوريد خان براي دستشوئي روانه مي گردد همين که خان چند قدمي دور نشده رئيس حيدر هم بلادرنگ بلند مي شود وچند نفر از همراهانش با حال آماده باش در مجلس مي مانند تا رئيس حيدر از خطر بگذرد وبعد اينها هم مي روند خان که بر مي گردد ميگويد حيدر بچه پير گشميران است به اين آساني در دام نمي افتد سپس نفري رامي فرستد که حال بيا تا با هم صحبت کنيم رئيس حيدر پاسخ مي دهد مانعي ندارد فقط بايد خودمان دو نفر باشيم وصحبت کنيم خان نقشه اش بر آب شده ناراحت گشته به قلعه منوجان مراجعت مي کند رئيس.حيدر برادري داشته بنام عسکر فرزند مشهدي محمد که دام دار بوده در گُجگ عسکر بالا سر چاه شاهي جهت مراتع گوسفندانش سکونت کرده خان دستورميدهد عده اي به خانه عسکر ريخته خانه اش را غارت زن وبچه عسکر به اسارت ميبرند در قلعه منوجان که يکي از پايگاههاي حکومتي خوانين بوده بازداشت ميکنندتا اينکه خبر به رئيس حيدر مي رسد در صدد رهاندن زن وبچه برادرش بر مي آيد چون داخل قلعه بوده اند رهاندنشان خيلي کار مشکلي بوده پس چاره مي انديشد که به يک عنواني زن وبچه را از قلعه بيرون بياورند کنيزي را مي فرستند پيش زن وبچه عسکر وبه آنها مي فهمانند که شما فردا به عنوان زيارت اجازه گرفته از قلعه بيرون بياييد درب زيارت شاه اشرف که ما براي رهائي شما ميرسيم خود رئيس حيدر با چند نفر از بستگان سوار زبده مي آيند داخل جنگلي که نزديک زيارت بوده کمين مي کنند صبح زن وبچه عسکر از قلعه بان اجازه گرفته براي زيارت مي آيند و چند نفري نگهبان همراهشان مي آيند وقتي درب زيارت مي رسند طبق نقشه قبلي کنيز شروع به هِلهِله زدن مي کند نگهبانان علت مي پرسند مي گويد که ما طبق آداب ورسوم مان نذر کرده ايم هلهله بزنيم انها هم باورشان مي شود که ناگهان رئيس حيدر با سواران خودمي رسد وقتي نگهبانان متوجه مي شوند کار از کار گذشته دو سه نفري که ايستادگي مي کنند کشته مي شوند وبقيه فرار مي نمايند رئيس حيدر زن وبچه را سوار کرده از معرکه بيرون مي رود بطرف کوه شهري مي تازدتا از داخل قلعه متوجه ماجرا مي گردند اينها ازدسترس نگهبانان قلعه دور مي گردند با اين نقشه زن وبچه عسکر را آزاد مي سازد پس از آن رئيس حيدر در صدد تلافي برمي آيدعده اي به سرکردگي پسرش سهراب که جواني سلحشور ورزمي بوده با خواهر زاده حيدر بنام آزاد فرزند مشهدي مصطفي به کهنوج مي فرستد خان داخل قلعه اقامت داشته ليکن خود خان حاظر نبوده وقتي عده ي سهراب ميرسند کسي بيرون نتوانسته جلوشان را بگيرد ساکنان قلعه فقط دروازه قلعه به روي ايشان مي بندند اينها به قلعه حمله ور مي شوند و آزاد مشهدي مصطفي با تبرزين دروازه قلعه را ميشکند داخل قلعه مي شوند به تلافي خانه عسکر خانه هاي داخل قلعه را غارت کرده به کوه شهري بر مي گردند با اين کار خصومت بينشان شدت مي يابد خان تصميم حمله به کوه شهري ميگيرد وعده زيادي جمع آوري دستور حمله و غارت کوه شهري مي دهد رئيس حيدر هم از چگونگي مطلع وبا افراد خود براي دفاع وجلوگيري از حمله دشمن راه گردنه بين سينوگان وتياب را مي بندد که نگذارد دشمن به دهات کوه شهري بيايد که هنوز آثار سنگر بندي موجود وگردنه بنام گردنه جَنگاه موسوم است ومردان جنگي وسلحشور رئيس حيدر يکي پسرش سهراب بود که او را سهراب يل ناميدند ويکي برادرش بنام قنبر و دو تا خواهر زادگانش بنام حسين ومحمد فرزندان مشهدي مصطفي برادران آزاد ولي خود آزاد که آنهم مردي جنگجو بود وسر فاميل آزاديان سررأسي مي باشد در اين جنگ حاظر نبود وچند نفر ديگر از بستگان نزديک خودش وباقي افراد مسلح همراه حيدر اهالي کوه شهري بوده اند .نوع سلاح شان در آن زمان تفنگ سرپُر فتيله اي و غالباً شمشير بوده خلاصه راه را مي بندند و اردوي خان که از طريق دامنه سفيد مي آيند با ايشان رو به رو اول از گردنه با تفنگ جنگ شروع مي شود واردوي خان به عقب رانده وانها را تعقيب پائين تي آب جائيکه بنام کندرزرد مشهور است با شمشير به نبرد مي پردازند وحيدر غافل از اينکه يک عده از پشت به ايشان حمله مي کنند مشغول جنگ بوده اند گويا اردوي خان يک عده سوار زبده از طريق کلاتان و تَهلز مي آيند واز پشت سر اردوي حيدر را محاصره مي کنند حيدر وقتي متوجه مي شود که از پشت سر هم دشمن مي رسد سهراب فرزند رئيس حيدر شمشير زني نامي بوده که در اين کار زار هيچ نفري از دشمن حريف اونمي شود همين که از پشت سر دشمن را مي بيند بطرف آن عده تازه وارد حمله مي کند و يکي هم از دشمن با شمشير مبهم نبردش مي آيدعده قبلي دشمن که سهراب را ميشناختند وشمشير زني او را ديده بودند بسواران خودشان صدا مي زنند که با شمشير نه فقط با دو لول با دو لول گويا در آن عده تازه وارد سواري به اسلحه دو لول مجهز بوده فوراً سواري که تفنگ دو لول داشته پيش مي آيد و به فاصله چند متري سهراب را مي زند و سهراب از اسب مي افتد و جنگ به شدت ادامه مي يابد که در نتيجه چهارده نفر از اردوي رئيس حيدر کشته که چهار نفرشان از وارثين خودش، دو تا از فرزندانش يکي سهراب وديگري قنبر و دو تا از خواهر زادگانش به نامهاي محمد وحسين فرزندان مشهدي مصطفي و ده نفر ديگر از اهالي کوه شهري، وعده زيادي از دشمن مهاجم کشته وزخمي مي شود ولي با اينکه افراد دشمن زياد بوده نگذاشته اند پيشروي کنند و در روستاهاي کوه شهري قتل وغارت کنند فقط از ميدان رزمگاه اردوي دشمن،کشته وزخميهاي خود برداشته به منوجان بازگشت مي کنند ولي جسد سهراب که از او دل خوني داشته اند قطعه قطعه وريز ريز کرده به اطراف ريخته که قابل دفن نبوده وافواهاً گفته شده که باقي افراد کشته شده اردوي حيدر سرهايشان بريده به همراه خود برده اند.حيدر پس از جنگ اراده رفتن بشاکرد مي نمايد چون قبلاً رئيس حيدر علي الرغم جنگ با خوانين هميشه در انگهران نزد اله وردي خان که حکومت بشاکرد بوده اياب و ذهاب داشته والهوردي خان هم احترام زيادي نسبت به حيدر قائل بوده ودر موقع نياز يار ومدد کار حيدر بوده است رفته پس از چند روزي به انجا مي رسد واز الهوردي خان کمک و همراهي مي خواهد الهوردي خان عده زيادي از بشاکرد ومارز جمع آوري وبراي حمايت از حيدر به کوه شهري مي آيد خان رودبار که از همين جريان اطلاع پيدا مي کند فوراً مراتب را به عرض شاهزاده ايکه در کرمان استاندوحکومت ايالت بوده مي رساند که شخصي بنام حيدر با الهوردي خان بشاکردي سر به شورش زده و ميخواهد منطقه رودبار و سرحد منوجان را چپاول و ناامن کنند. که يا خود شاه زاده و يا معاون او جهت ياري خان و قلع قمع ايشان به کهنوج و منوجان مي آيد و از اين طرف هم رئيس حيدر با اله وردي خان در روستاي سرگرو مي آيند وپايگاه خود قرار مي دهند. در جنوب روستاي سرگرو رودخانه اي هست که از پشتکوه به گِلمندان و ازگلمندان به سرگرو مي آيد در جنوب رودخانه دو تا تپه سنگر بندي شده است روي يکي از همين تپه ها جاي قور خانه خود قرار مي دهند قشون دولتي که از جانب شاهزاده بوده بطرف سرگرو حمله مي کنند در پائين سرگرو جايکه مشهورست به کلات دراز که آثار سنگرباستاني دارد درگير مي شوند معلوم نيست جنگشان چقدر طول کشيده که نزديک به شکست قشون دولتي بوده ناگهان در اردوي رئيس حيدر اتفاق ناگواري رخ مي دهد که آن اين بوده است نوع تفنگ آن زمان سر پر فتيله اي و سر پر چاشني دار بوده و مهمات عبارت بود از باروت، تير وچاشني به افراد دستور داده شده در موقع جنگ هر کس باروت و تير سربي تمام کرد بيايد روي تپه بردارد بدبختانه يکي از افراد که گفته اند اهل گافر بشاکرد بوده سر خرمن باروتي آمده که مخزن باروتي خود بنام دوبه که تقريباً نيم کيلو باروت ظرفيت داشته باروت کند غافل از اينکه فتيله تفنگش آتش داشته و سر فتيله آتشي به خرمن باروت مي رسديک مرتبه انفجارمهيبي رخ مي دهد و کليه خرمن باروت آتش مي گيرد با آتش گرفتن خرمن دشمن در مي يابد که حريف دستش خالي است مجدد حمله آغاز مي شود پس از چند ساعتي مقاومت وقتی مهماتشان به پايان مي رسد ديگر هيچ چاره اي نداشته لاجرم تسليم مي گردند که الهوردي خان و رئيس حيدر وچند نفر ديگر از سرکردگان دستگير مي شوند و آن تپه که خرمن باروت روي آن آتش گرفته نامش کلات واويلا گذاشته اند که هنوز به کلات واويلا مشهور است باري پس از دستگير شدن سران بشاکرد و کوه شهري قشون دولتي بازگشت مي نمايند و ايشان رامي برند به کرمان وزنداني مي کنند و بعد از چند مدتي که در زندان به سر مي برند حکومت کرمان ايشان را به حضور مي طلبد و مي گويد باعث اين جنگ واختشاش که بوده رئيس حيدر بدون از ترس وبيم جواب مي دهد من بوده ام حاکم مي پرسد علت و منظور چه بوده که مبادرت به اين عمل نموديد رئيس حيدر جواب مي دهد که علت دو کار بوده يکي اينکه ما بشاکرديان جزء رودبار نيستيم که خوانين رودبار براي نفع خودشان از ماي ضعفاء کوهستاني که به سختي و بدبختي امرار معاش مي نماييم به بهانه ماليات ما را تحت فشار قرار داده و باج وخراج بيش از توان مردم باز زجر وشکنجه بگيرد اين بار سنگين را بر دوش ما مي خواستند بگذارند که از عهده ما خارج بود وما ناگزير به مقاومت و دفاع از حق خود بر آمديم ديگر ما شرارت گر و ياغي و طاغي دولت نيستيم علت دوم هم اين است که حضرت اجل به کلي از ما اطلاعي نداشته ونميشناختيد چون منطقه اي است کوهستاني و نزديک بشاکرد مي باشد وجزء استان فارس قرار گرفته ومن حاظر نيستم که نه کوه شهري ونه بشاکرد جزء استان فارس باشه، من اين کار را کرده ام که دست خوانين رودبار از سرمان کوتاه وبشاکرد را جزء استان کرمان بنمايم و آنچه ماليات واقعي باشد مستقيم به دفتر ايالتي کرمان تحويل گردد. نقشه اصلي من اين بوده حال اگر کار خلافي سر زده، من گنه کارم اين سر واين گردن اگر بکشي مرديست واگر ببخشي جوان مرديست و اينها هيچ گناهي ندارند فقط مسبب اين عمل من هستم. وقتي حکومت ايالت کرمان اين حرف را از رئيس حيدر مي شنود مي گويد آفرين بر تو که اولاً بدون از ترس و واهمه مسئوليت اين اختلاف را بر عهده گرفتيد ثانياً به راه نمايي شما تمام سران بشاکرد را هم صدا و هم آهنگ و هم پيمان نموده که خود را جزء ايالت کرمان بنامند من از اين نقشه شما خوش وقتم وشما راهمگي مورد عفو قرار داده واز شخص شما تقدير و تحسين مي نمايم حال به پاداش اين عمل رقم کلانتري به شما داده وبه منزل خود بازگشت نماييد با کمال صداقت ودرستي آسوده خاطر مشغول زندگي خود باشيد. پس از آن با گرفتن رقم کلانتري از حکومت کرمان . الهوردي خان و رئيس حيدر وباقي سران با گرفتن خلعت با سر افرازي به منزل خود عودت نموده وحيدر پس از چند سال کلانتري جهت انجام کاري به کرمان واز کرمان به بم مي رود ودر شهر بم مريض شده وفوت مي نمايد که در همان بم مدفون گرديده وبه يک روايت گفته اند که در بم مسمومش کرده وبر اثر زهر وفات يافته و دفتر زندگي پر فراز ونشيب اين مرد بزرگ بسته شد. نماند همي نيک و بد پايدار * همان به که نيکي بود يادگار پس از فوت حيدر پسرش غلامرضا جانشين حيدر بوده و کلانتري کوه شهري را بر عهده داشته باز هم بين شان با نور الدين خان به تيرگي گرائيده و به جنگ وجدال کشيده شده است و غلامرضا از سيف الله خان پسر اله وردي خان کمک خواسته و عده اي از بشاکرد به کمک وياري غلامرضا بر خواسته به کوه شهري آمده، خانه غلامرضا کوه شهري بالا بوده ، اردوي نور الدين خان عزم رفتن کوه شهري بالا داشته در گيمرد آمده اند و غلامرضا هم جهت دفاع از حمله دشمن با عده اي که داشته آمده تقريباً ده کيلومتري بالاي دهنه گيمرد موضعي به نام کَهنِک راه مي بندند اول صبح بوده اردوي خان که دسته اي سواره وعده اي پياده از داخل همين دهنه در حرکت بوده اند ودهنه طوريست که راه رفتن اين طرف و آن طرف با اسب را ندارد فقط مسير سوارها داخل دهنه بوده است و سگ تازي در جلو سوارها در جست و خيز بوده نقل کرده اند که يکي از تفنگ چيهاي بشاکرد که همراه غلامرضا بوده به هم سنگر هايش گفته شما نگاه کنيد من اولين تير را به اين سگ مي زنم اگر تير من به هدف خورد پس پيروزي با خودمان مي باشد واگر تير خطا کرد پس احتمال قوي در پيروزي نداريم و تازي را هدف قرار داده وشليک مي کند با صداي تفنگ تير به هدف اصابت و تازي جلو سربازان مي افتد سپس از هر طرف جنگ شروع وتفنگها شليک مي شوند چون تفنگها همه سرپر بوده وتيراندازي شدت مي يابد از شليک تفنگها دود داخل دهنه به شکل مه گرفتگي در مي آيد چون سواران جلو راهشان بسته و راه چپ و راست و مقاومت نداشته لاجرم به عقب رو بهزيمت مي نهند که در نتيجه هيجده نفر از اردوي مهاجم خان کشته وبا شکست فاحشي به گيمرد و منوجان بر مي گردند و بعد غلامرضا مراتب را به حکومت ايالات کرمان گزارش و ازطرف حکومت به خان تاکيد مي شود که ديگر بار اقدام به جنگ و منازعه نکند وتا غلامرضا حيات داشته ديگر بار از طرف خوانين کسي بمخاصمه برنخواسته وپس از چندي غلامرضا هم جهان فاني را بدرود و در روستاي دورکان مدفون مي باشد غلامرضا دو پسر داشته، پسر مهتر بنام عبدالعلي و پسر کهتر بنام حيدر که بنامهاي مشهدي عبدالعلي و کربلايي حيدر معروف بوده اند مشهدي عبدالعلي جانشين پدر وکلانتر کوه شهري گرديده در اين موقع دوّران خان حاکم وقت رودبار بوده و روابطش با مشهدي عبدالعلي بسيار حسنه بوده پس از درگذشت دورّان خان ميرزا خان مالکي معروف به ضرغام السلطنه زمام، امور را در دست وبه حکومت رودبار و سرحد منوجان و جيرفت برگزيده شد ضرغام سلطنه خاني با شخصيت و مقتدر و نظر بلند و مردم دار بوده ودر قلمرو حکومت خودش حتي بيابان و جرونات تا جيرفت و بلوچستان با اقتدار و نفوذ بوده هيچ يک از خوانين رودبار به اين ترقي و تسلط نرسيده اند ودر دستگاه حکومتي معظم اله به حدي جنب وجوش وبهبهه اي بوده که يکي از شاعران محلي درباره وضع ضابط کهنوج و کلانتر کندر شعري سروده . سگي به نام يزيد از ضرغام سلطنه درکهنوج بوده وسگي هم از کلانتر کندر بنام شمر بوده در باره اين دو مرکز ودو سگ به همين مظمون شعر را گفته:
يزيد از ضابط وشمر از کلانتر *** سواد شام کهنو کوفه کندر
باري در دوره حکومت ضرغام يکبار به ميناب حمله نموده و چند بار با بهادر السلطان برکت حکومت بيابان جنگيد که آغاز جنگ جغين شروع شبي که عده برکت به عزم غارت جغين آمده بودند و ميرداد نارويي که سپهبد و مرد سلحشور ضرغام بوده شبانه خودش جهت سرکشي سنگرها به گشت مي پرداخت ناگاه به اردوي مهاجم در موضعي بنام گُدربَگان برخورد وآن شب يک تنه جلو دشمن را مي گيرد و يک نفر بنام مهدي از دشمن کشته و خود ميرداد هم از ناحيه پهلو به کمر مورد اصابت گلوله قرار گرفته مجروح شده اما با حال مجروحي دشمن را شکست داده بود اما عاقبت دامنه جنگ تا بيابان کشيده شد و آخرين جنگ در بيابان که اردوي ضرغام تا حدود کوستَک پيش روي نموده عرصه بر برکت تنگ گرديد ديگر برکت از جان گذشته استقامت وپايداري نموده که در فرجام منجر به شکست اردوي ضرغام گرديد و اردوي ضرغام ناچار به عقب نشيني شد اما بيرون رفتنشان از معرکه بسيار مشکل بوده اين موقع مهيم خان که در تير اندازي و اسب سواري در نواحي رودبار و بلوچستان تا بيابان بي بدل بود در اين کار زار سواره چنان نبرد دليرانه و شجاعانه اي نموده که مورد تحسين دوست و دشمن واقع شد و اردوي ضرغام که نزديک بود در کام نابودي کشيده شود را نجات داده و به منزل باز گشتند. يک بار جنگ در فنوج با اسلام خان که منجر به قتل پُردل برادر ميرداد گرديد ولي اسلام خان شکست خورد ويک جنگ هم با ايل بهارلو نمودکه داستاني طويل وجداگانه دارد و اما با کلانتر کوه شهري که مشهدي عبدالعلي بوده بسيار لطف ومحبت داشته که بعداً دختر مشهدي عبد العلي بنام فاطمه به ازدواج خود در آورده اما فرزندي از او به جا نماند ودر اين مدت کوه شهري از نعمت و رفاهيت کامل برخوردار بود. پس از فوت مشهدي عبد العلي پسرش سهراب. ادامه دارد.......
که هرکدام جداگانه رسما" کلانتر کوه شهري شدند و اما اصل مطلب دوران حکمراني مير ابراهيم که دوران طلايي سردمداران منطقه بالاخص کوه شهري بوده است لازم به ذکر است که ايشان خانواده اي مذهبي و داراي مذهب شيعه اثني عشري و خادم اهل بيت بوده اند که تمام مراسمات عزاداري خاندان ختمي مرتبت حضرت محمد(ص) وحضرت علي (ع) واولاد طاهرينش يعني عزاداري ماههاي رمضان ومحرم وصفر و برگزاري تعزيه خواني در منازل همين خانواده صورت مي گرفت اين خانواده آنچنان شيفته اهل بيت بوده اند که مير غلامحسين معروف به(کربلايي غلامحسين) از کوه شهري پاي پياده با عده زيادي به عراق به زيارت عتبات عاليات (نجف اشرف،کربلا،کاظمين و سامراء) مي روند که اين سفر قريب يک سال طول مي کشد. واما مير ابراهيم پس از پدر با کمال قدرت وشجاعت زمامداري کوه شهري رابدست مي گيرد که در زمان حکومت ايشان مردم کوه شهري هم در اوج رفاه و آسايش وامنيت به شغل کشاورزي و دامداري سپري مي نمايند وزماني که مير ابراهيم ازطرف دولت وقت سلاطين پاياني قاجاريه بعنوان کلانتر رسمي حکومت برمنطقه کوه شهري تا جغين وسرحد منوجان را بدست مي گيرد بادرايت طوري تنظيم مي کند که ريالي از مردم کوه شهري بعنوان ماليات از طرف حکومت اخذ نگردد که اين روند موجب خرسندي بيشتر مردمش مي گردد تا اينکه در زمان رضاشاه ايشان را مجبور به دريافت ماليات مي نمايند که کتبا" جواب رئيس اداره ماليات کرمان را در اين باره منفي ميدهد که کار به مشاجره مي کشد خلاصه رابطه مير ابراهيم با حکام همطراز خودش در جنوب کرمان تا هرمزگان يعني دو حاکم مشهور در رودبار(جيرفت وکهنوج) ضرغام السلطنه،ميرزا خان مالکي) ودر مکران بيابان وجاسک)ميربرکت انوشيرواني(بهادر السلطان) بسيار حسنه بوده بالاخص اين دو حاکم ، از طرفي ضرغام يکي از همسرانش بنام فاطمه دختر رئيس عبدالعلي خاله مير ابراهيم بوده ارتباط اين دو نفر بسيار خوب بود. اما در زمان مير ابراهيم بخاطر مردم منطقه اش در حاليکه ضرغام شوهر خاله اش بود به خصومت انجاميد زيرا مير ابراهيم شخصي نبود که اولا" زيربار هيچ قدرت زورگويي برود آن هم که مردم منطقه اش جان ومالشان بخطر افتد و ايشان هم سکوت کند اين کاري غيرممکن براي شخصي قدرتمند و حاکمي مطيع اهلبيت عصمت وطهارت مثل ميرابراهيم که بخاطر خويشاوندي باحکام ديگر وبخاطر موقعيت خودش از مردم بگذرد يا کار بجايي بکشد که ايمانش دچار خدشه شود. همين عوامل باعث شدکه اولين جنگ ميان او وضرغام در روستاي تاکلاه کوه شهري صورت پذيرد که هم اکنون علت اين جنگ وچگونگيش را مختصر توضيحي .....ادامه دارد